«روشن فکر» و نقدِ «قدرتِ سیاسی»

«سازمانْ/ Organization» و «قدرتْ/ Power» دو حقیقتِ در هم تنیده اند. سازمانْ، به مثابه ای «مادری حامله ای» است که همواره آبستنِ یک نوع «نوزادْ»  بیشتر نمیشود و آن نوزادْ «قدرتْ» است.

 

 

نویسنده: عبدالله آفرینش

مقدمه

تفکیکِ سازمانْ از قدرت همان قدر دشوار است که تفکیکِ «گرما» از «آتش»؛ چه، اینْ دو علت و معلولِ همدیگر اند. پیدایشِ سازمان ها، به پیدایش و شکل گیریِ «زندگیِ اجتماعی» و «پیوند های جمعیِ» انسان های نخستینْ بر میگردد.

هیچ کسی چیزی نمیداند که «انسان ها» در کدامِ سنه ای تاریخی به همدیگر ملحق شده اند و پایه های زندگیِ اجتماعی را بنا و استوار نموده اند. هیچ سند و شواهدی تاریخیِ پرده از این راز هم بر نمیدارد.

اما، از آن روزی که روشنائیِ ایده ای «ابزارسازی» برای دفاع از جان و زندگی خویشتنْ به ذهن و فکر بشرِ نخستینْ تابید، کم-کم ماهیتِ زندگی هم رنگ و بویِ دیگری به خود گرفت و چهره و صورتِ آن کاملاً دگرگون و عوضْ گردید.

از اهلی نمودنِ حیوانات گرفته تا ساختنِ ابزارهای سنگی و کشت و زرعِ زمینْ و مبادله ای محصولاتِ این مازادِ تولید، همگی از یک میلِ حقیقیِ درونیِ آدم های نخستینْ روایت میکند و آنْ «خواستِ قدرتْ» است؛ قدرتی که هنوز سازمان نیافته است و ماهیتِ انفرادی دارد. اما، تعمیم یافته است و بر وجودِ هَمَگانْ سایه اش را افگنده است.

سازمانْ معلولْ و یک امرِ پسینی استْ. پسینی به این معنا که بعد از شکل گیریِ زندگی اجتماعی بنا شده است و وجودِ آن مسبوق به وجودِ جامعه است. اما، قدرتْ چنان بر لایه های سازمانْ تابیده است که اگر سازمانْ را مساوقِ با قدرت بگیریم خیلی به بیراهه نرفته ایم. قدرتْ، بر رویِ شانه ای سازمان ها بنا میشود و ماهیتِ آن متوقف بر ماهیتْ و نوعیتِ سازمانی است که قدرتْ بر آنْ ایستاده است.

سازمان های دینی، قدرتِ دینی تولید میکند؛ سازمان های اقتصادی، قدرتِ‌ اقتصادی تولید میکند؛ سازمان های علمی، قدرتِ‌ علمی تولید میکند و سازمان های سیاسی هم قدرتِ سیاسی تولید میکند.

در یک چنینْ حالتی، «قدرتِ سازمانْ یافته ای» متولد میشود که بر فرازِ جامعه با اقتدار می نشیند؛ سلطه اش را بر همه چیز می افگند و خود از تیر رسِ هر گونه نقد و داوری خارج شده و با کبر و نخوَتْ بر همه چیز می تازَد.

قصه ای «قدرتِ سیاسی»، در اینْ‌ میانْ بسیار شنیدنی است. «سامانْ بخشی» و «مدیریت» دو پایه ای است که «دولَت» بر رویِ آن بنا میشود. این دو، خودْ دلائلی هستند که موجودیَتِ دولَت را موجه ساخته و به آن اعتبار میبخشد.

 اما، چه میشود که قدرتِ سیاسی از تیر رَسِ نقدهای سازنده منطقی دور میشود و خود تبدیل به یک ارزشِ استعلائی میگردد و فرا سویِ اینْ دو دلیلِ هستی بخشِ خودْ می نشیند؟ چه کسانی باید آستین بالا بزنند و به نقدِ آن همت بگمارند؟ از کدام منظرْ، میتوان قدرت سیاسی را در تیر رسِ این گونه نقد قرار داد؟ و با استفاده از کدام ابزارهایی، میتوانْ آن را مهار نموده و از رو گذاشتنِ آن به سمتِ استبدادِ سیاسی جلوگیری کرد؟

انسانِ روشن فکر

روشن فکری، فرایندی کَنده شدنْ از بطنِ «پارادایمِ حاکِم» است. انسانِ روشنفکر کسی است که میکوشد تا از دِلِ پارادایمِ زیستیِ جا افتاده به بیرونْ رفته و خارج از این اُلگویِ مقبول و پذیرفته شده به تماشایِ زندگی و جهان بینشیند.

روشنفکرانْ، در درونِ قالبِ زیستیِ حاکِم نمیگنجد و در بطنِ فضایِ موجود نمی خوابد و قواعدِ پذیرفته شده و مسلمِ زمانه ای خویش را نمی پذیرد و با واقعیتْ کَفْ زنان همسو نمیگردد و در دِلِ نَظمِ روزگارْ آسوده خانه و لانه نمی سازد.

انسانِ روشنفکرْ، یک ویژگیِ برجسته بیشتر ندارد و آن انسانی «بی پارادایمْ» است. به همین سبب است که موقِفْ و جایگاهِ او در میانِ مردمِ زمانه ای او متزلزل و ویرانْ است. انسانِ روشنفکر، به قولِ نیچه، در جهانِ پسِ فردا متولد میشود و در روزگار پسینْ از خویشتنْ است که استمرار یافته و حیات می یابد. چه، اُفقِ دیدِ انسانِ روشنفکر، از فراسوی پارادایمِ مسلط به زندگی و جهانْ افگنده میشود. همان پارادایمی که دیگران را در خودْ فشرده است و تمامِ لوازم و توابعِ خود را بر آنها مقبول و جا افتاده جلوه داده است.

روشنفکری، نه تابعِ معلوماتْ و آگاهی بلکه، تابعِ «اراده» است؛ اراده ای جنگیدنْ با فضایِ مسلطِ زمانه و قالبی که اینْ شیوه ای زیستنْ را تعریف نموده و ارزش هایِ این زندگی را تعیین نموده و آن را تحکیم بخشیده است؛ اراده ای مسلط شدن بر پارادایم و نشستنْ در بیرونِ آن به منظور داوریِ جامع ترِ خودْ.

روشنفکرانْ، همان «عقابانِ» تیز بین و بلند پروازی اند که فراتر از سایر پرندگانْ به پرواز در می آیند و از همان اُفقِ بلند به تماشایِ پرندگانِ دونِ خویش و جهتی را که هَمَگی طی میکنند به نظاره مینشینند. این ها به یک اصلْ بیش از همه اعتقاد دارند و آن اصل این است که پارادایم ها، باید شکسته شوند تا انسانْ آزادی یابد و رستگار گردد. به عقیده ای آنها، «زیستنْ» و «رستگاری» نه در دلِ پارادایم ها، بلکه خارج و بیرون از سیطره ای آنها شکل گرفته و استمرار می یابد.

مسئولیتِ روشنفکرانْ

عمده ترینْ مسئولیتِ یک روشنفکر، «بازاندیشیِ» اندیشیده شده ها است. انسانِ روشنفکرْ، یک کار بیشتر نمیکند و آن کار «نقد» است. نقد، عبارت است از قراردادنِ «خودْ» در برابرِ «پرسش های بنیادینْ» که روحْ و نشانه ای «تفکر» و «گفتگو» استْ. خودْ، یعنی «جامعه» و «فرهنگ» و «تاریخ» که دلالت بر بودنْ و حضورِ وجود «منْ» می نماید.

زبانِ روشنفکر، برای توده ای مردمْ زبانِ تلخْ و گزنده است. ممکن است که روشنفکر در جامعه ای خویشْ «تنها» بماند، تضعیف گردد، آواره شود، پست و بی مقدار و خوار گردد و محبوبیَتِ خود را از کَف بدهد. اما، هیچکدامِ‌ از اینها باعثِ فرو گذاریِ مسؤلیتی را که او به دوش میکشد، نمیشود. چه، او نه صرفاً برای حالْ بلکه برایِ فردایِ تاریخِ خویش هم زیست میکند. این از مهمترینْ ویژگیِ قشرِ روشنفکر نسبت به سایر مردمِ‌ جامعه ای او اند.

انسانِ تاجر، انسانِ بنا، انسانِ کشاورز، انسانِ شبان و تمامِ کسانیکه منفعتِ شخصیِ شان در کانونِ کارِ شان اند، برای امروز و اکنونِ خویش زندگی میکنند. اما، روشنفکرانْ، دغدغه هایِ فردایِ جامعه و نسلِ خویش را دارند و میکوشند تا جایگاهِ فردایِ جامعه ای خویش را از امروز مشخص و برایِ دست یابی و حصولِ آن تلاش و تفکر کنند. این جا است که تمامِ آنچه که در امروز میگذرد و در همین حال وجود دارد آن ها را اشباع ننموده و ظرفیتِ امروز، ملاک و معیارِ داوریِ جامعه ای مشبوعِ شان قلمداد نمیگردد.

روشنفکرانْ، در برابرِ زندگی و معنایِ آن بسیار حساس اند. همواره میکوشند تا از چنگالِ آفتْ های آن بگریزند و اسیرِ پوپولیسم نگردند. مدح و ذمِ مردمانْ روزگار شان نه بر سرعتِ شان می افزایند و نه هم از شتابِ شان زره ای فرو میکاهند.

هیچ یک از وجوه و ابعادِ جامعه از اقتصاد تا دین و فرهنگ و سیاست از چنگالِ نقد شان دور نمانده و از تیر رسِ اندیشه ای شانْ خارج نمیگردد. نهادهای دینی، اجتماعی، فرهنگی، علمی، اقتصادی و سیاسی همه و همه در معرضِ نقد و پرسش های بنیادین و تفکرِ سنجشگرانه ای آنها اند.

نقدِ قدرتِ سیاسی

یکی از کلیدی ترینْ متعلَقِ نقد، نقدِ «قدرتْ» است. در مقدمه آوردم که قدرتِ سیاسی، مسبوق به جامعه است. تشکیلِ حکومتْ به منظورِ مدیریت و سامان بخشی امورِ اجتماعی، از پیامدِ حیاتِ اجتماعی بشری است. اگر، جامعه نبودی، دولت هم نبود. یعنی هیچ ضرورتی نداشت تا نهادِ سیاسیِ خلق شود و نظمِ سیاسیِ بوجود آورد و رفعِ معضل هایِ اجتماعی را به مثابه ای دلیلِ هستی بخشِ خودْ بر گزیند. با اجتماعی شدنِ زندگی، نهادها و سازمانها سر بر آوردند و قدرتْ ماهیتِ سازمانی گرفت و با پشتوانه ای قانون و چهره ای سازمان یافته پا به اجتماع گذاشت.

قدرتِ سیاسی، همواره معضل آفرینْ بوده است. قدرتِ سیاسی، به خودیِ خود نه «زشتی» دارد و نه «زیبائی» بلکه، یک اعتبارِ محض است. اما، از آن وقتی که عنانِ آن به دستِ «انسان» می افتد و یک طبیعتِ بشری پشتِ سری آن میخوابد، تبدیل به یک دِیوْ هولناکْ میشود. از همین خاطر بی خود نبود که کسانی چون هابز، انسانِ را گُرگِ انسانْ قلمداد میکرد. یعنی، آدمی برای تأمینْ و حفظِ منفعتِ شخصیِ خویش، حاضر است همه چیز را ببلعد حتی هم نوعِ‌ خویش را. اینْ، «اعتبار»، صلاحیَت می آفریند و این صلاحیتْ، قابلِ سؤ استفاده است و سؤ استفاده از آن، اعتبارِ آن را زیر سؤال برده و قانونی بودنِ آن را غیر مؤجه ساخته و آن را در نهایت از مشروعیَت می اندازد.

انسانِ روشنفکر، قدرتِ سیاسی را به منظورِ نائل شدنْ به یک هدفْ نقد میکند و آن هدفْ مهارِ قدرت سیاسی به منظور سر در نیاوردنِ آن از «پنجره ای استبداد» است. این از وظائف متفکرانِ جامعه اند که برای مهارِ این دِیوِ دهشتناک، دست به خلقِ تیوری های سیاسی بزنند؛ قَلَم به دست بگیرند و بر مسندِ «بی مسندی» بی نشینند و جاده ای «استبداد» را سد کنند تا این «چارپارِ چموش» میلِ تاختنْ بر سبیلِ سیاهِ ستم نکند.

نقدِ قدرتْ، نشاندنِ آن بر جایگاهِ اصلی و مشروعِ آن است. نقدکنندگان، تیز می بینند و جسارت به خرچ میدهند تا هر از گاهی اگر، اینْ مَرکَبِ لجوج، از موقعیتِ قانونیِ خویشْ پا پیش کشاند و یا پا پس زد، با عصایِ اندیشه، به پُشت و رویِ آن اشارتْ و حوالتی کنند.

انسانِ روشنفکر، ژرف بین اند و نه چاپلوس، مسؤل اند و نه مستخدم و برده، آزاده اند و نه ابزار و وسیله ای توجیه، نشانِ خِرَد و اندیشه اند و نه ننگِ مجسمْ؛ در خدمتِ جامعه اند و نه در اسارتِ جیب های سرقت کننده، دردمندْ است و نه شاعرانِ دزدانِ سیاستْ، دشمنِ ظلم است و نه پشتیبانِ ظالم، اصیل اند و نه رذیل و پست و فرو مایه و هیچ زمان در تحتِ هیچ شرائطی، داشته هایش را به پیشِ پای خوکانِ زمانْ نمی ریزند.

آنها، برای رسیدنْ به کرسیِ سیاستْ، مداحی نمیکنند بلکه، به منظورِ تأمینِ نیازهایِ مردمْ و سامان یافتنِ زندگی توده ها و رفعِ معضل های سیاسیِ جامعه ای خویشْ، نقادی میکنند. دوستِ حقیقت اند و دشمنِ اباطیل، یاور به فضائل اند و دژخیمِ بیرحمِ رذائلْ. اینْ گونه ای از بودنْ، مسؤلیَت و باری است که روشنفکرانِ جامعه بر میدارند.

نتیجه گیری

زمانه ای حاضر، از هر جهت، عجیب و غریب است. تمامِ نظام های سیاسی که روزگاری غوغای تأمینِ «عدالتِ جهانی»، «امنیتِ جهانی»، «صلحِ جهانی»، «توسعه کشورهای توسعه نیافته» و «زدودن و کاهشِ فقر» را سر داده بودند، همَگی به گورِ یأسْ و ناباوری آرمیده اند. نظام های اقتصادی، هر کدام نه تنها کمترینْ دست گیری از «عدالت» ننمود و فقرِ جهانی را کاهش نداد بلکه خودْ با دستانِ خویش، «عدالتْ» را زنده به گور کرد. کارِ این نظام ها، امروز به جایی رسیده است که با وقاحتِ تمام فریاد میزند که واقعیتِ موجودْ، عینِ عدالتِ جهانی است و هر نوع تکاپو و جستاری در بابِ عدالتْ، که فراسویِ این واقعیت اشاره کند، چیزی جز یک «اُتوپیا» نیست.

«سازمان های سیاسی» و «سازمان های اقتصادی» خودْ بزرگترینْ «قاتِلِ کُشنده ای» عدالتْ، صلح، و آزادی هستند. سازمانْ، ساحت مرگِ اراده های فردی و محل زاییشِ زیستِ «رَمَه ایی» و «گَلَه ایی» است. در یک چنین زمانه و زمینه ایی، که همه چیز «اُفتْ» نموده و در حالِ تجربه ای مرگِ خویشتن اند، «سنجشگرانه اندیشی» و رویکردِ تقکر نقادانه یگانه روزنه ای است که در قامتِ روشنفکرانِ مسؤلْ، روحِ‌ امیدواری را میدمند. همان روشنفکرانی که از دِلِ «پارادایمی حاکِمْ» به بیرونْ جهیده و از فراسویِ قالب های تنگ و فرسوده ای مسلط، بر درازایِ تاریخِ انسان و جهان به نظاره می نشیند.

به امیدی که مسیری پرورده شدنِ چنین آزاد اندیشانی، هموار گردد و صلاحِ کار و امور اجتماعی به دستِ عقلایِ قومْ سپرده شود.

                                                               و من الله التوفیق


اشتراک گذاري با دوستان :

نظر توسط حساب فيسبوکي شما

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.